بانو والتا که به عنوان دختر کنتی که در یک رمان خوانده بود دوباره متولد شد، میداند که داستان به دست حیوان خانگیاش، راینهارت، به تراژدی ختم میشود. والتا که در وهله اول هرگز او را نمی خواست، سعی می کند او را از خانه اش بیرون کند اما موفق نمی شود. اما زمانی که یک روز جادوی قدرتمند راینهارت بیدار می شود، او همه اطرافیان خود را می کشد و اکنون این والتا است که در رحمت او قرار گرفته است. اگرچه ورق برگشته است، راینهارت نمی تواند دلبستگی خود را به والتا از بین ببرد. او به او اجازه زندگی می دهد، اما فقط در اختیار او.