در یک جامعه قرون وسطایی از جادو و فانتزی، دختر جوان نجیب فیلومنا ویل آدینا خاطرات زندگی گذشته خود را در ژاپن امروزی به یاد می آورد. با وجود این افشاگری، چیزی تغییر نمی کند; به هر حال، او فقط یک دختر معمولی است که هیچ قدرت پنهانی برای صحبت کردن ندارد. با این حال، افراد خاصی با توانایی های غیرقابل درک وجود دارند: کسانی که جادو می کنند. گفته می شود که هر چه رنگ موی فرد تیره تر باشد، جادوی آنها قوی تر است. از زمانی که Egiedilus "Edi" von Ransent به دنیا آمد، او به دلیل موهای سیاه و سفیدش مورد ترس بود. پدر و مادرش نیز از این قاعده مستثنی نبودند و او را قفل کردند. او سالها در تاریکی زنجیر شده زندگی کرد تا اینکه توسط شعبدهبازی بلندپایه که یاد گرفت او را «پدر» خطاب کند نجات یافت. اگرچه شرایط زندگی او پس از فرزندخواندگی بهبود می یابد، اما او هنوز یک جامعه رانده شده است. با این حال، یک نفر در سن او وجود دارد که واقعاً به او اهمیت می دهد - فیلومن. در کودکی، این دو به سرعت به هم نزدیکتر میشوند و پیوند محکمی ایجاد میکنند. با این حال، یک حادثه با جادوی ادی، که در نهایت فیلومنا را مادام العمر زخمی می کند، باعث می شود که او در آکادمی جادو ثبت نام کند. قبل از رفتن او، آن دو زندگی خود را به یکدیگر وعده می دهند و نامزد می کنند و بدین ترتیب سرنوشت خود را با هم گره می زنند.